آیساآیسا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

من و دخترم

کاپشن نو

دیشب با بابایی رفتیم بیرون تا برات کتاب بخریم شما رو هم گذاشتیم خونه مامانی کتاب فروشی بسته بود ماهم گفتیم یه دور بزنیم و برگردیم خونه مامانی که یه هو یه کاپشن خوشگله صورتی دیدیم و تصمیم گرفتیم براتون بخریم وقتی کاپشن و نشونت دادیم به خاطر خز روی کلاهش اینقدر ذوق کردی و جیغ کشیدی که سر درد گرفتیم ولی تو همچنان با کاپشنت بازی می کردی و خوشحال بودی   عکس: ادامه مطلب ...
4 دی 1390

خونه مادر بزرگ

آیسا جون یه هفته خونه مامان بزرگش بود و اونجا حسابی آتیش سوزوندی عموها هم حسابی لوست کردن اونقدر که شبا که از سرکار می اومدم منو نمیشناختی مامان بزرگ و بابابزرگ هم حسابی برات زحمت کشیدن اون سربند محرم و پارچه سبز کربلا رو هم بابابزرگ جونت برات گرفته دست همشون درد نکنه مرسی عکس : ادامه مطلب راستی این دستای عمو حمید جونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه منم دقیقاٌ تو شیش ماهگی یه عکسه همینجوری دارم ...
3 دی 1390

تب

عزیزه دلم الآن دو روزه که تب داری ، بردمت دکتر گفت زود خوب میشی ولی هنوز بی حالی نفسه مامان عسله مامان عکس : ادامه مطلب ...
3 دی 1390

وروجک با روروئکش

عشقه مامانی روروئکتو خیلی دوس داری وقتی توشی همش اینور و اونور میدویی و میخندی تازه از دسته بابایی در می ری و اونو جا میزاری اینقدر بامزه میشی و قشنگ می خندی که دلم میخواد درسته قورتت بدم مثل قدیما برگردی تو شیکمم عکس : ادامه مطلب ...
3 دی 1390

اولین مسافرت

اینم عکسای اولین مسافرت آیسا دقیقاً 4 ماه و 5 روزته عزیزه دله مامان . بدون بابایی رفتیم، جاش خیلی خیلی خالی بود خوانسار - گلپایگان -  مهر ماه 1390     عکس : ادامه مطلب       ...
3 دی 1390

نان

جیگمله مامان برای اولین بار نان دادیم دستت ، کلی باهاش حال کردی اینم عکسای تو در حال خوردن اولین نون زندگیت امیدوارم همیشه از زندگیت لذت ببری عکس: ادامه مطلب ...
3 دی 1390

کنجکاوی

خوشگلم ، دلبر مامان که همیشه مشتاقی همه چی رو ببینی و بفهمی ، نانازم ، بهارم ، دوربین ندیده مامان    عکس : ادامه مطلب ...
3 دی 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به من و دخترم می باشد